شعرهای وحید عمرانی -


شعرهای وحید عمرانی

وبلاگ «شعرهای وحید عمرانی» به صورت خودکار از وبلاگهای معتبر فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و این سایت هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای آن ندارد.

ماندن را سنگ ته جوی نیز می داند حتی به قیمت تنهایی من رفتن پیشه کن اگر انتهای این راه دریاست.

»

دلت خانه ای است که دو پنجره بیشتر ندارد؛ چشمانت دو پنجره رو به امید که از آنها از زندان تنگم؛ جهنم خاک به بهشت بیکران درونت خیره می شوم.

»

تک درخت کهنسال بیابان وقتی مُرد هنوز خانه بود زاغی تنها را پس به بودنش ادامه داد.

»

از مزرعه گذشتی ولی آفتاب گردان ها هنوز رو به جاده ای دارند که در انتهایش محو شدی.

»

چه دشت ها شده رنگین به خون آهوها چه باغ ها شده خونین ز مرگ شب بوها شجاع های قبیله یکی یکی رفتند فتاده کار زمانه به دست ترسوها از این چمن همه گلها به تیغ غارت رفت فسرده لشکر زنبور، کنج کندوها تهیست پهنۀ میدان ز نعرۀ مردان که خفته اند به غفلت درون...

»

از خواهش عاشقانه رسوا بودن خاشاک صفت طفیل هر جا بودن از شهرت و بین خلق پیدا بودن صد مرتبه بهتر است تنها بودن

»

پری واری پری آسا پری روی گل سرخ از تو می گیرد چنین بوی شبی آن چهره را در چشمه شستی از آن شب بوی عنبر می دهد جوی صباحی گیسوان را باز کردی نسیم صبحدم آمیخت در موی وزید آن باد بر جانم از آن پس من و مستی و مدهوشی در آن کوی دل مجنون غبار راه لیلاست...

»

تنها شد از آن روز که ترکش کردی آن آب دل افروز که ترکش کردی آواره به دشت های شب می بارد از این غم جانسوز که ترکش کردی

»

و اقیانوس، تُنگِ تَنگی بیش نبود اینک ... نهنگی در ساحل.

»

طوفان شن، کویر ... خاطراتش را مرور می کند.

»

یا با غم عشق تو به زنجیر شوم یا فتح کنم تو را جهانگیر شوم اما اگرم هزار لشکر باشد با چشمانت چگونه درگیر شوم؟!

»

آویزانم ، از بادبادکی که ... جای مرا گرفته است.

»

چشم هایت دو راه بی پایان لب تو چشمۀ حلاوت جان تو بخندی شکسته خواهد شد قیمت پسته های رفسنجان

»

رنگ لب تو شراب دردانۀ من یک بوسه از آن هزار میخانۀ من آزادی را فدا کنم تا که شود زندان سیاه زلف تو خانۀ من

»

ماه تابان پیش رویت تکه سنگی بیش نیست وسعت دریا، کنارت تُنگ تَنگی بیش نیست شهد نابی را که می دانند جاری در بهشت پیش شیرینی لب هایت شرنگی بیش نیست شهرت بالابلندانی که جفت فتنه اند در ترازوی گلندام تو ننگی بیش نیست این دل اژدر که مدت هاست خون می...

»

سنگ مزار کهنه گوشۀ گورستان متروک هر هفته عصر پنجشنبه شسته می شود با گلاب و اشک ای خفته زیر سنگ! چه کرده ای که فراموشت نمی کنند؟ من سال هاست که فراموش شده ام و درد اینجاست که هنوز زنده ام صدایی نمی شنوم هنوز زنده ام؟! تردیدی در جانم می دود؛ مرا...

»

قلبت جنگلیست تاریک و مخوف که هیچ قانونی ندارد جز بقای قوی تر، پلنگ سنگدل مغرورش بره آهوی دل عاشقم را بیرحمانه از هم می درد.

»

این دنیا رسم های غریبی دارد هر چه می خواهمت دورتر می شویم دیگر کافیست بایدم آموختن از استاد عاشقان همان که سقف فلک را می شکافت و طرح دل خویشتن در میان می افکند روزی در دنیای من بیدار می شوی و به روشنی می بینی جهانی ساخته ام از شعر که در همه جایش...

»

شبی در ساحل در زمزمۀ امواج توسن اندیشه چنین می تاخت: که در آن تاریکی در اعماق اقیانوس آن آب های سرد و سیاه چگونه تاب می آورند ماهیان تیرگی هولناک ژرفاها را؟! لحظه ای بعد ... غواص اندیشه بر آسمان اوج گرفت و در قلب دریا فرود آمد ماهی کوچکی را دید...

»

من یک مجرمم به چشم های دختران جوان خیره می شوم در مجلس ختم دوستانم می خندم و در سالن تئاتر زار زار گریه می کنم شب ها در کوچه ها میانجی دعوای گربه ها می شوم و صبح ها با گنجشک ها آوازهای غیر مجاز می خوانم کنار خیابان درخت ها را در آغوش می گیرم و در...

»