زندگی می گوید اما باز باید زیست -


زندگی می گوید اما باز باید زیست

وبلاگ «زندگی می گوید اما باز باید زیست» به صورت خودکار از وبلاگهای معتبر فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و این سایت هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای آن ندارد.

جهانِ ویرانه ای داریم با میلیون ها افکار ناهمگون!و اندکی انسان که در رنج دیگران پیر می شوند بی آنکه به دیگرانی این چنین بشود فهماند که زندگی چیست و ارزش زنده بودن در چیست!!!!!وقتی به کج فهمی های خوش ظاهر بر می خوریم از جانب اسنوبی های سراسر دنیا...

»

هیچگونه نمی شود فهمید چه هنگام باید مرگ قطعی عشق را اعلام کرد و دست ها را بالا برد برای پایان یک اعتقاد.... "کتایون"

»

وقتی به تو فکر می کنم انگار به موسیقی پرایزنر گوش کرده ام یا وقتی به موسیقی پرایزنر گوش می دهم انگار به تو فکر می کنم!! اصلا فرقی نمی کند تو عجین شده ای با ریتم های سحرآمیز هارمونیکا یا چیزی شبیه فلوت چوپان های تنها در وسعت بی مرز یک دشت قاصدک!...

»

الیز:آه والر،همه ی مردها حرف هایشان شبیه هم است و فقط رفتارهایشان نشان می دهد که با هم فرق دارند. والر:اگر فقط رفتارها نشان می دهد که ما چکاره ایم، پس اقلاً صبر کنید تا درباره ی قلب من از روی رفتارم قضاوت کنید، و در ترس های نامناسبی که حاصل پیش...

»

امروز پاییز به دنیا آمد. عکس های تو را اتفاقی که نه،بعد از هزار و یک جور کلک به خودآگاه چسبان مغزم باز یافتم؛برعکس اراده ی معشوقِ برفی تو هنوز هم با من هستی در یک خاطره ی محکم از سواحل بی اعتبار دست های او....آن وقت ها هیچ کس به ((او)) اعتنایی...

»

با رنج های هزارساله،هرچند که قد ندهد سن و سال مان با بغض های فرو خورده، هرچند که اشک نشود بر خشکسالی مان و با نفرین های کشدار لحظه و ساعت بر پیکر زمان یادآور زندگی می شویم! ما حتا اندوه تماشا نشستن پاییز، بدون رنگ بدون ابر بدون... را هم تاب آورده...

»

زندگی دریاست این دریا ها را من بس دیده ام،- و چشم هایی که دریا بوده اند با رنگهاشان، با موجهاشان، با گردابهاشان! گذشته وداعی بود. گذشته ها را من به دریا ریختم. دریاها (رنگین رنگین) رفتند، موجها، (سنگین سنگین) خفتند، گردابها... "اسماعیل شاهرودی"

»

نشریه ی پاره نوشته ها تصمیم به برگزاری یک مسابقه می گیرد.به کسی که بهترین نامه ی عاشقانه را بنویسد، جوایز زیر اهدا خواهد شد:عکس یک زن ملوس،یک عدد گواهی(با امضای ناشر و داوران مسابقه)،که چنین شخصی در این تاریخ برنده ی مسابقه شده است و همین طور حق...

»

آدم ها باید شجاعت معرفی خودشونم داشته باشن

»

چه می شود کرد کف دست و عمق مغز؛ بن مایه ی آبادی تهی بودن است! پر بودن سیل می شود در جا. ویرانه های زمین اجدادی درخت می خواهد در مصاف این غوغا... "کتایون"

»

دلم برای کتابام می سوزه که بی زبونن که تو هچل زندون بی من افتادن ؛روزشونو با یه غریبه شب می کنن! بیچاره سلین, دن کیشوت،شهرزاد قصه گو،داستایوفسکی،استاندال،و اون همه رفقای خوب..... دلم براتون می سوزه رفقا که فقط حمل تر میشید و فقط دلتنگ تر......

»

چکمه هایش فشار می آورد چکمه هایی ناپیدا اما آشنا. صورتش که به" گایا" رسید مشتی از تن مادر را بلعید وچشم به راه در قلبش جمع شد انقدر که به فنر شدن بالید. چکمه هایش فشار می آورد، چکمه هایی پدرانه! وصورتی که اینبار ایستاده بود و پرتاب شد مشتی گره...

»

تابستان تیر می کشد در شقیقه های ظهرباد هوسی دیرینه است انگارزبانه می کشدپوست یکشنبه را می بوید از سر خوشیدست هایمان چون گل قهر و آشتی درپیچ و تاب هیبت این فلز تنهایی، تخت ها راویان اسارتند اسارتی چون عشق اسارتی چون ما! "کتایون"

»

به قول فروغ:"سخن از پیوند سست دو نام و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست. سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو" سخن از قاعده ها و روانشناسی اجتماعی و نفع مادی و معنوی و مقررات و سنتها و عرف هم نه! اگرچه تمامشان در تراژیک...

»

در لای این شاخه ها زبان گنجشکی مرسوم است. در جمع جامعه اما... وقتی زن الکن پنجره در چنبره ی کسالت و عادت دیر می پرد از خواب! همسایه ها ی کور نقاش می شوند! بی درک عادت تمرین آزادی هم دست های زن پرواز می کنند آواز می شود گنجشک پیرِ زن... "کتایون"

»

باید به خودم مرخصی بدم از تموم مهربونیام از تموم بخشیدنام از نبود بی خیالی از بود بی قراری. باید انصراف بدم از پیش قدم های کودکانه و آبی؛از خنده رویی و خوش مشربی از حماقت عاشقی. باید دوباره شد، تا انتهای زندگی همیشه جنگل نیست دریا نیست طلوع سحر...

»

دیگر کدام حرف؟! دیگر رسیده بود در پشت خانه ها تا ارتفاع یک متر و نیم. در پشت آن در بزرگ در خط مقدم حریم! دیگر کدام حرف؟! دیگر چه چاره ای یک در برای فرارهای ضروری بی مصرف است! هرچند بزرگ اما باز ... سرباز شعر ما یک زحمتکش پیر است با دانه ای در مشت...

»

کلی گویی،لفاظی های ایرانی، غمنامه های نوستالژی در بارهای مضحک تقلید... صد سال خاطره داریم از مونتاژ کردن و ماکت از خیره شدن در دود؛ ما مردمان ساکن مه های غلیظ و زود! دیر می فهمیم دیر می آییم ولی به سرعت نور "می خواهیم"... شکست ها ی کشکی و دوغی...

»





-->