بهترین اشعار برای تو که نیستی -


بهترین اشعار برای تو که نیستی

وبلاگ «بهترین اشعار برای تو که نیستی» به صورت خودکار از وبلاگهای معتبر فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و این سایت هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای آن ندارد.

مثل مرد پای نبودنت ایستاده ایی وهمچنان نیستی ... تو مردترین زنی هستی که تا به حال ندیده ام ... کامران رسول زاده

»

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست شعر میخوانم برایت...

»

ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام را گر چه بدنامیست نزد عاقلان ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را باده درده چند از این باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سینهٔ نالان من سوخت این...

»

بر این برف تنهایی ام رد پایی که نیست در این کوه سرد سکوتم صدایی که نیست به رگهای مردابی ام سم وابستگی است به سختی نفس میکشم در هوایی که نیست چو مهمان سرایی قدیمی و متروکه ام که بود هر اتاقم پر از ماجرایی که نیست نگاهم چو ابری ترک خورده از رعد عشق...

»

ای عشق مزن با دل من دست به کاری زیرا که خبر از دل دیوانه نداری با موی پریشان توافسوس ! چه کردند ما هیچ ندیدیم مگر دام گزاری گفتیم ز بدنامی این کار حذر کن ما را به وفایی که نداری نسپاری چشمان تو رویای مرا باز بهم ریخت زلف تو کجا دیدن اسب فراری...

»

چه رفته است که صبحی دگر نمی آید "شب فراق به پایان مگر نمی آید؟" کجاست اهل دلی تا دعا کند، قدری که از دعای چو من هیچ اثر نمی آید هزار مرتبه در را زدم ولی افسوس کسی به دیدن من پشت در نمی آید نسیم های فراوان رسیده تا کنعان ولی ز یوسف من یک خبر نمی...

»

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش. باغ بی برگی، روز و شب تنهاست، با سکوت پاکِ غمناکش. سازِ او باران، سرودش باد. جامه اش شولای عریانی‌ست. ورجز،اینش جامه ای باید . بافته بس شعله ی زرتار پودش باد . گو بروید ، هرچه در هر جا که...

»

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان چو تماشای گل و...

»

نه تنها پنجره ها تنگ غروب، درخت ها نیز می گریند بر شاخه ها در پاییز وقتی که شاپرک ها در شعرم پیله می تنند. عبدالرضا قنبری

»

سخت است بخندی و دلت غم زده باشد هر گوشه ی پیراهن تو نم زده باشد سخت است به اجبار به جمعی بنشینی وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد احوال من ای دوست چنین است که انگار یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد دور از تو شبیه م به یتیمی که به رویش در جمع کسی سیلی...

»

دل، ز آز و آرزو، برکَن دست، ز کارِ جهان، برافشان دلا! دلا! تا رها یابی از هجومِ نیاز زین ویرانه ­وار رو، رو گنجِ پنهانِ بی­ نیازی جوی. اقبال پروازی از کتاب قَرَنفُل

»

نه در ستاره ها نه در ماه شب شب در پیاده رویی که زنی کودکش را خواب کرده است خلاصه می شودبقیه ی این شعر دستکش می خواهد کلاه می خواهد پتو می خواهد مشکل فقط شب نیست نفس های زمستان به هیچ وجه کوتاه نمی آیند - آسمان حجاج برای پرواز مساعد نیست طلا بازار...

»

من زخم های بی نظیری به تن دارم اماتو مهربان ترینشان بودیعمیق ترینشانعزیزترین شان بعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند به قلبم نرسیدندبعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی بودندکه تو را از یادم ببرند،...

»

کاش می دیدم چیست آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی آه وقتی که تو چشمانت آن جام لبالب از جان دارو را سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی موج موسیقی عشق از دلم می گذرد روح گلرنگ...

»

گفته بودم بی تو می میرم، ولی این بار نه گفته بودی عاشقم هستی، ولی انگار نه هرچه گویی دوستت دارم، به جز تکرار نیست خو نمی گیرم به این، تکرارِ طوطی وار نه تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مرا دوست دارم همدمت باشم، ولی سربار نه دل فروشی می کنی،...

»

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد من و تو پنجره‌های قطار در سفریم سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست خوشا که مرگ...

»

تمام دنیا محله‏ ی کوچکی ‏ست که تو در آن متولد می شوی و من میان بازیِ بچه ‏های محله به عشق تو پیر می شوم..! کامران رسول زاده

»

دوست داشتنت را از سالی به سال دیگری جا‌به جا می کنم مثل دانش ‌آموزی که مشقش را در دفتری تازه پاک نویس می کند صدای تو، عطرتو، نامه ‌های تو و شماره تلفن تو و صندوق پستی تو را هم منتقل می کنم و می آویزمشان به کمد سال جدید اقامت دائمی قلبم را به تو...

»

بوی بهار می شنوم از صدای تو نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو ای صورت تو آیه و آیینه خدا حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر آورده ام که فرش کنم زیر پای تو رنگین...

»

وقتی تو کنارم هستی تنهایی را نمی‌توانم از خود بیرون بکشم «روحم» سنگین می‌شود روی خود خط‌های کج رسم می‌کنم. خواب‌هایم به تو پناه می‌آورند وقتی تو کنارم هستی و من نگرانِ چشم‌هایم که به بیداری زمخت شده‌اند. ناهید حکیمی کتاب پیراهن کاغذی

»





-->