منظومات ستایی اهوازی (سید احمد سعادتمند) -


منظومات ستایی اهوازی (سید احمد سعادتمند)

وبلاگ «منظومات ستایی اهوازی (سید احمد سعادتمند)» به صورت خودکار از وبلاگهای معتبر فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و این سایت هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای آن ندارد.

1- یک مسلمانی بشد اندر فرنگ دوستی پیدا شد از بهرش زرنگ 2- گفت دوستش مسلمی یا اهل ما اهل مائی یا روش داری ریا 3- گفت میدانی مسلمانم کنون در رگم پُر از مسلمانی است خون 4- گفت تا هستی کنون در پیش من ظاهر آید آنی یا هم کیش من 5- همرهش دوست فرنگی می...

»

1- بشر خود بهر خود، آرد بلا را اگر کفران کند فضل خدا را 2- ره کژ میرود خواهد درستی ز کژ هرگز نبیند تندرستی 3- هزاران سال آزموده کژ و راست ولی از کژ، درستی کرده درخواست 4- نصیحت گر کند پیری به برنا نگیرد او نصیحت را ز دانا 5- گهی گیرد خرف او را...

»

1- شب مرادش را مریدی دید بخواب گفت ای پنهان ز من چون آفتاب 2- تا تو رفتی از جهان، رفتم ز خویش حیرتم گردیده اکنون صد ز پیش 3- تو به آنجا در چه حالی ای گرام چیست وضع و روز تو در آن مقام 4- گفت اینجا من چو تو در حیرتم بهر او بیش از جهان در حسرتم 5-...

»

1- تحمل کن زن و جور و ادایش که دارد رقتی بر او خدایش 2-اگر جور ورا باشی خریدار خدایش میکند تنبیه و بیدار 3- چو او گردید نزد تو خطا پو شود یاور ز تو آن ربّ نیکو 4- زن نوح(ع) و زن لوط(ع) پیمبر که اهریمن شدی بر هر دو رهبر 5- مقام همسران آبرودار...

»

1- لیلة الدفنی ز عارف شد سوال که کی باشد ربّ تو ای خوش خصال 2- گفت گوئیدم باول کیستم چون نه هستم بلکه اصلاً نیستم 3- گفت تو مومن خدا را بنده ای حال خفته روی راستین دنده ای 4- گفت خود اقرار دارید بنده ام بنده آن خالق پاینده ام 5- پس چرا کردید...

»

1- یک کسی که از پلیدی رسته بود دیده شد که با سگی پیوسته بود 2- گفته شد او را که تو پرهیزگار با سگی بنشسته ای بهر چه کار 3- گفت چون بینم پلیدی های خویش از پلیدی چنین سگ بیشِ بیش 4- ظاهراً او شد پلید اما که من باطنی دارم عفن اندر عفن 5- پس نشستم با...

»

1- صفر گوید من نشان از نیستم لیک با یک من دهم، دو بیستم 2- هر چه افزون میشوم نزد عدد آن عدد گیرد ز من قدر و مدد 3- نیستی چون من هم حضور کردگار گر بخواهد حقّ، شود پر اعتبار 4- ای بشر تو هم چو صفری این بدان گر که نیستی معتبر در این میان 5- چون حضور...

»

1- مجنونی را دور کردنش به قهر در بیابانی و کوهی اهل شهر 2- چون که شد تنها برقص آمد، برقص که برفت از زندگانی عیب و نقص 3- نقص من آن ملت بسیار بود نقص من مهجوریم از یار بود 4- حال هستم در کنار یار خود با دلم باشد کنون دلدار خود 5- بعد از این او هست...

»

1-داد محمود تاج و تختش را ایاز گفت زین پس شاه می باش و بناز 2- ناگهان گریان شد و او زین جور شاه کرد محمود با عجب در او نگاه 3- گفت این گریه چه باشد ای ایاز من ندانم گریه ات دارد چه راز 4- گفت خواهی من شوم شاه جهان تا شوم مشغول و از تو در نهان 5-...

»

1- روسپی شب تا سحر بیدار بود داشت هم اسهال و هم بیمار بود 2- هر زمان میشد بسوی آبریز درب آبریزش ندا، در ناز و نیز 3- درب آبریز را چو او میکرد باز می شنید عابد صدا را در نماز 4- در گمان پنداشت عابد هر صدا میکند معلوم فسقی شد ادا 5- می نمود هر...

»

1- کوزه گر را همسری لجباز بود کینه توز و جاهل و پُرآز بود 2- کوزه ای زیبا طلائی رنگ داشت در مقابل او دلی چون سنگ داشت 3- گربه، بهر لقمه ای از جا جهید زد به کوزه، کوزه از جایش پرید 4- رفت غلطان تا قریب داربست خورد بر یک پایه و آنجا شکست 5- همسر...

»

1- دیگری را هر که می بیند حقیر دیده عقلش بُود خُرد و صغیر 2- این زجهل است و تکبر گر کسی بس بیند خویشتن را بی نظیر *** 3- پیرهن را گفت پالتوکای اجیر در مقام و جثه من باشم کبیر 4- در مجالس من شوم پوشش ز تن در محافل من کنم تن را خطیر 5- تو ظریف و تو...

»

1- به ژرف بادیه از مهر و حق دور پدر می کَند بهر دخترش گور 2- ولی دختر به صدها مهربانی ز بابش می نمودی مرزبانی 3- به دست کوچک و با آن دل پاک ستردی از سر و روی پدر خاک 4- پیام داده همان دختر برفتار بیان گردیده آن اکنون بگفتار 5- که باشید مهربان با...

»

1-در میان دوزخ افتادم شبی داشت دوزخ آتش و تاب و تبی 2- امّا آتش بس مرا چون آفتاب گرم میکرد و نمی دیدم عذاب 3- گفتمش ای آتش خشم خدا چیست علّت که نمی سوزی مرا 4- گفت نوش کردی بلاها قبل این در زمانی که ببودی بر زمین 5- صبر داشتی بر بلا و بر قضا شکر...

»

1- روش غرب همچو بامِ دو هواست قانون بیرون و داخلشان دوتاست 2- داخل کشور سگ هم دارد مقام بیرون از کشور نماید قتل عام 3- نه بحیوان رحم شود نه به بشر نیست از قانون داخلشان خبر 4- اسلحه سازند از بهر جدال آدمیزادند اما در خیال 5- خود را میدانند بزرگ و...

»

1- زن گرفتی- زن گُل آشفته ایست در درون آرزوها خُفته ایست 2- ناز دارد- نازهای بی شمار همسری خواهد به از صد نوبهار 3- همسری خواهد مقاوم همچو کوه که نیارد زندگی او را سُتوه 4- از تبسّم پُر بوَد لبهای او خواهد مثل روز شود شبهای او 5- زن بوَد حوری ز...

»

1- از آن زیبا و ناز و دلنیشینی که چشمت را نبرده جای بینی 2- نداده بینی را پایین چو حیوان نبرده گوش را اندر گریبان 3- نرویاندست مو را روی شانه نکرده صورتت را پُر ز دانه 4- نبرده ناخنت را پیش دیده نکرده قد رعنایت خمیده 5- لطافت داده در تو کرده ات...

»

1- داشت خاتونی زنی زیبا انیس بی ریا در ظاهر و بی ناز و فیس 2- خدمت خاتون ببود او روز و شب هم به هنگام طرب هم در تعب 3- خاتون نازا بود و محزون ماه و روز لیک غم از دل نمی داد او بُروز 4- با انیس روزی بگفتا در نهان کاش می بودی بکامم این جهان 5- گفت...

»

1- دستگاه آفرینش در زن است نزد خالق زن بهست و احسن است 2- گر بعالم زن نبود بی نور بود گیتی بی او بور بود و کور بود 3- چشمه این بودن و این زندگی عشق و شوق و لذت و بالندگی 4- در وجود پُربهای زن بوَد از وجود زن جهان گُلشن بوَد 5- زینت این عالم و آن...

»

1- چو آدم را ز گِل یزدان بپا کرد گِلِ پس مانده را یک گُل سرا کرد 2- چه گُلهایی همه خوشبوی و خندان نسیم می کرد آنان ر اسخندان 3- ز گُلها آفرید حق - نازنینی بقدر و قامت و رخ بهترینی 4- چو آدم دیدار او را گشت بی تاب بشد چشمش ز بهرش چشمه آب 5- بحق رو...

»