داستان و شعر -


داستان و شعر

وبلاگ «داستان و شعر» به صورت خودکار از وبلاگهای معتبر فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و این سایت هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای آن ندارد.

نمیدونم کار خوبیه اینکه آدم چیزایی میخونه اینجا بزا ره یا نه همینجور داشتم ادم بد نام آقای جمالزاده رو میخوندم یاد جناب بوکوفسکی افتادم و گفتم بهتر برم سراغش و کمی هم ایشون رو بخونم احتمالا حسابی دلخور و ورشکسته اس آقای جمالزاده ادبیات خاصی داره...

»

داشتم از جلوی آینه رد میشدم یکهو چشمم افتاد به زن توی اینه با رنگ و روی پریده اصلا رنگ به چهره نداشت یکجور خنده دار شده بود با ان پلیور قهوه ای کوتاه روی تونیک با آن شلوار رنگی رنگی اما اصلا بهش نخندیدم ادم به کسی که کتاب میخواند و رنگ به چهره...

»

نشان به همان نشان که یک ماه بیشتر نگذشته بود که پروین و ناهید مهر شان را بخشیدند و باصطلاح جانشان را آزاد کردند و در محضر شرع انور صیغه طلاق جاری گردید و به محض اینکه ایام مانعه یعتی چهارماه و ده روز مدت شرعی به سر رسید پروین خانم خانم شاهین و...

»

اما خانوم پروین فردوس. گفتم که معلم جغرافیا بود از بس درس جغرافیا داده چنان به نظر می رسید که متصل در عالم خیال بر سمند تیز گام و تکاور گیتی پیمای وهم خیال سوار است و رکاب کش در اطراف و اکناف هفت اقلیم و چهار ربع مسکون چهار نعله در تک و تاز و سیر...

»

داشت واسه خودش نمیدونم چیکار میکرد تازه اومده بود خونه جلوی در می ایستم شال بلند طوسی ام رو می‌پوشم که تا نزدیک های پام میرسه نگاه کردن به آدما و کوچه روبرو رو دوست دارم انگار رفتی لب بالکان و داری آسمون شهر رو میبینی تا به قول خودش با کا کسی اش...

»

همه نویسنده ها به نوعی کله خراب و دیوانه اند میگویید نه؟ پس بروید داستان جاودان آقای دولت آبادی را بخوانید اصلا یک ژن مالیخولیایی دارند 

»

دوست داشتن دوست داشتن این غول بی شاخ و دم دیوانه دوست داشتنی کله خراب لعنتی باید بیاید گلویت را ببرد نفست را بند بیارد بی این غول بی شاخ و دم لعنتی خواستنی که نمیشود زندگی کرد میشود؟ نه نمیشود من همیشه گفته ام هزار بار صد بار نمیدانم ولی گوش کسی...

»

امشب یه دو تا داستان از آقای جمالزاده خوندم یکی ویلان الدوله یکی هم گناه یا ثواب اگه اشتباه نکنم که دومی رو سال 1334ژنو نوشته بود خب سبک و نوع کلمات به کار رفته خیلی جالب انگار سوار یه واگن قدیمی شدی و داری تو کوچه پس کوچه های تهران قدیم گردش...

»

اینروزها گاهی خیال میکنم توی کتابها لای داستانها توی خانه کنار لیوانها ی چای کپک؟ زده ام یکی باید بیاید دستم را بگیرد و به هوا خوری ببرد

»

با طوفان گاهی سر دروازه دولت قرار می‌گذاشتیم من از روزولت سرازیر میشدم و طوفان از سعدی سر بالا می آمد و قدم زنان راه می افتادیم طرف بستنی فروشی معروف گل و بلبل که سر پیچ شمیران ابتدای جاده قدیم بود مغازه میز و صندلی داشت روی پوست شهر مسعود فروتن 

»

داستان بعدی دقیقا داستان روی پوست شهر از مسعود فروتن که سبکش خیلی جالبه یه سبک عامیانه و جالب و قشنگ و خاصی نوشته 

»

هر چه مادرم فرشته بود پدرم مرد سالار بود سرکش بود و خودش را همه کاره میدانست نیمچه کدخدایی بودند که برو و بیایی داشتند با چاکوتایی ها دمخور بودند چاکوتایی ها در جنگهای دلبران تنگستان شرکت داشتند و بچه های شیر حسین خان بودند پدرم با آنها خیلی ایاغ...

»

سپیده ابرآویز، انتهای دیوار کازینو: داعش مرا یاد بهرنگ می‌اندازد. یاد عکس‌هایش در خیابان‌های استانبول. یاد پنجره‌هایی که شیشه‌هایش را با پتو پوشانده بودیم. یاد پایی با تک انگشت شست. یاد انتهای دیوار کازینو.به فلکه سوم تهران‌پارس که می‌رسیدم اول...

»

همه امان از خانواده های افسرده ای آمده بودیم و اغلب امان هم سو هاضمه داشتیم و با این حال خیلی گنده و قوی بودیم به نظرم بیشتر ما خرده محبتی از خانواده هایمان دیده بودیم و بنابر این از کسی مهربانی و عشق گدایی نمی کردیم ساندویچ زامبون ص 124

»

در حالی ساعت یازده است و دارد برف روی کاجها از کارن همایونفر از گوشی سامسونگ ساده ام پخش میشود چای را با ابنباتهای ساده هل دار میخورم سرم کمی اینروزها درد میگیرد و سعی میکنم بهش فکر نکنم و صفحه 81اقای بوکوفسکی هستم ملودی خیلی زیباست و گاهی تصور...

»

پدر و مادرم هم آنجا بودند نشسته بودند و مادر گریه میکرد وقتی مادر مرا دید بلند شد و دوید سمتم و بغلم کرد هنری تو مامانت رو دوست داری؟ راستش نه اما او خیلی غمگین بود بنابر این گفتم بله گفت اما بابات این زنه رو دوست داره من هردوتون رو دوست دارم...

»

بعد پدر سمت جلو خان ساختمانی ویلایی رفت زنی با کیمونو ی ابریشمی گشاد خارج شد و در آستانه ایستاد زن سیگار میکشید :گوش کن جیگرم من پولمو میخوام تو بدهکارام هیشکی انقدر بدهی بم نداره که تو داری زن به پدر خندید ببین جیگر م بیا نصف شو بده لامصب بیا یه...

»

احساس میکردم حتی خورشید هم متعلق به پدرم است چون داشت بر بالای خانه پدرم میتابید پس من سهمی از آن نداشتم من مثل رزهای پدرم بودم چیزی متعلق به او نه به خودم.. ص 51 بوکوفسکی

»

شنیدم که پدر وارد خانه شد او همیشه در را به هم میکوفت سنگین راه میرفت و بلند حرف میزد پس پدر در خانه بود بعد از چند دقیقه در اتاق ام باز شد قد او صد و نود سانت بود و جثه درشتی داشت همه چیز ناپدید شد صندلی ای که رویش نشسته بودم کاغذ دیواری دیوارها...

»





-->