پاکن جوهری -


پاکن جوهری

وبلاگ «پاکن جوهری» به صورت خودکار از وبلاگهای معتبر فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و این سایت هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای آن ندارد.

زمستان فصل آغاز غزل های بلند شب های کش آمده نور چشمش یلدای به حجله آمده ... پ.ن : پیش خودتون لابد میگید یلدا که گذشت و اینا اما یلدای من امشب است یک دقیقه از دیشب چشمانم باز تر است یک دقیقه سرخ ترم یک دقیقه طعم دانه دانه غزل های دونه اناری دلم...

»

برایم عشق آورده اند از همان عشق های دست نخورده ی نابی که در هیچ دکان بقالیی پیدا نمیشود در صندوقچه کهنه ایست که درش را از آن قفل قدیمی هایی که با سنجاق سر باز میشد مهر موم کرده اند گفتند این امان توست بازش نکن فقط امانت است تا بیاییم بهت بگوییم...

»

هوای سرد هم که آمد کلاه سفیدش را هم که سرش کرد پاییز، جان من را با خودش بگیرد می آیی ؟! . پ.ن : غروب جمعه پاییزی آدم و میکشه مخصوصا وقتی دلتنگ باشی ..

»

میخواهم بروم به جایی دور آنقدر دور که بین من و ما فاصله ایی باشد به پهنای لبخندهایی که روزی بر لبانم مینشست ...چمدان آماده است گذاشته ام روی مبل دم در مداد و پاکن و خودکار و دفترم ! برای کسی که خسته است مگر چیزی بیش از اینها لازم است ؟!بریده ام...

»

کنار میز و صندلی مجید مینشینه و مجید صندلیشو میاره جلوتر بغل به بغل منیژه مثل همیشه کتاب دستشه و شروع میکنه چیزی و خوندن منیژه میگه فقط میشنوم با صداش به شهر میرم به کوه میرم جنگل و صحرا رو میبینم و .. انقدر با عشق میخونه که منیژه حتی غرق دریا هم...

»

به جانا میگم انار قوقوسی کن شب شه و تو باشی من باشم مثلن یار باشه به به ! :)میخنده میگه: یار کو غار کو بارکش بار کو دلت خوشه دختر !با قاشق تق تق میکوبه پشت انار بهش میگم :بابا تو همون یار پلاستیکیو داری (پلاستیکی یعنی یار دور ) که من همونشم ندارم...

»

باران میبارد و من در قفس رنجور و خسته بی هم نفس بارون میاد من اینجا نشستم فقط مینویسم باران آمد اما نمیبینمش دلم میخواست همین الان الان میرفتم بیرون میشستم لب جدول و فقط و فقط به هیچی فکر میکردم ... 1:20 تهران / هوا ابری با بارش پراکنده باران

»

جانا مریض است . وقتی جان آدم مریض است حال آدم خراب میشود بردیمش بیمارستان پیشش بودم که صدای شیون و زاری زنی منو از اتاق بیرون کشید خلاصه فهمیدم که مادرش مریض است حال خوبی ندارد و ... زن دست به دعا بود مدام زیر لب خدایا خدایا میکرد صلوات میفرستاد...

»

از همه دلگیرم از همه ناراحتم حتی از اقای اعتماد نمیدونم چرا ولی دلمم از اعتماد گرفت خب دله دیگه !عصبی و کم طاقت شدم یکی نیست بگه اهای نرگس این روزای کوفتیو داری چطوری میگذرونی ؟!یا اصن بیخیال همه این حرفا من که خیلی وقته از هیچ احدی توقع ندارم...

»

مغزم پر است پر است از حرف . حس میکنم وزنه ایی سنگین آویزانم کرده اند دلم میخواهد کسی باشد که نه من اورا بشناسم نه او من را فقط چند لحظه ایی با او صحبت هر چه گله دارم هر چه بغض بیخ گلویم را میفشارد هرچی حرف نزده مثل حناق گلویم را چسبیده با او بزنم...

»

پرم از فریاد ولی این ازخدا بی خبرها سکوت را به دهانم چسبانده اند و مرا میخ این زمین لعنتی کرده اند یک برگه و قلم بدستم داده اند و بالهای قلمم را چیده اند و میگویند حالا هرچه دوست داری بنویس مگر میشود ؟!! مثل این است که به ماهی بگویی آب نخورولی...

»

قلم خشک شد ، دردها مردند اما هنوز اندوه بی کسی باقی است ! بی کسی تا عزل تنیده شده به گوشت و پوستم ...بی کسی ای که در اوج دخترانگیهایت از تو مرد ساخته ظرافت یک دختر را ازتو ربوده و بالاجبار از کودکی و نوجوانی هایت گرفته و در آغوش زنی سی ساله پرت...

»

خسته ام از این آدمهای هفت رنگ و صد رنگ دیگر آدم می مانند حرف چه کسی را باور کند چرا هیچ کس شبیه حرفهایش نیست چرا هیچکس حرف دلش یا همانهایی که مینویسد با آنهایی که به زبان می آورد فرق دارد میترسم بخدا دیگر از همه میترسم دلم میخواهد خودم را حبس کنم...

»

میدانی یک جایی باید دست بعضی از رویاهایت را بگیری ببریش لب بلند ترین نقطه ی شهر بهش بگویی : عزیزم !رویای من! دیگر دوستت ندارم !و از همانجا پرتش کنی پایین چون رویای تو، سهم تو نبوده سهم دیگران بوده و باید رهایش میکردی ... سهمم نبود پرتش کردم از...

»

روز با طلوع خورشید چرخی به دورش میزد بوسه ایی به لبانش مینشاند و عصرها با غروب خورشید میبوسیدش و در آغوشش آرام میگرفت اما او هیچ حرکتی نمیکرد به گمانش او ناز دارد و او فقط باید ناز بکشد اما بیچاره وقتی فهمید ماهی توی تنگ گلی است به روی آب آمد ......

»

شروع دوباره ی بهار زندگی ات مبارک عزیزم ! عزیزم چه واژه ی نامفهومی ! میم مالکیت !چه مالک بی ملکی ! راستی آن شب ها را یادته که من تا صبح کنار مهتاب مینشستم خاطراتم را برای ستاره ها تعریف میکردم گاهی قاه قاه میخندیدند و گاهی سر بر شانه ی ابرها گریه...

»

به اتاق رفتم لب هایم رابه لب های عاشقانه ها چسباندمبوسیدمشانبرای بار آخرو کنار گذاشتمشانبدون تو دیگر هیچ شعر عاشقانه اییبوسیدن ندارد ...

»

تیک تیک تیکنبضم میزندمیپرد صورتم را میگویم تیک تیک نبضدار شدم مثل ساعت ولی بیصدا توی دلش تکرار میکندمثل من که توی دلم تکرار میکنمدوستت دارم دوستت دارم دوستت دارمفریاد میزنم بی دهاننبض احساسم بالا و پایین میپرد اما بی صدا ...

»

راستش را بخواهید من هم مثل تمام دخترهاکه دلشان میخواهد زودتر بزرگ شوند دلم میخواست خیلی زود بزرگ شوم اما نه برای اینکه کفش های پاشنه بلند بپوشم و رژه لب های رنگ وارنگ بزنم ، ناخن هایم را مانیکور کنم و هر روز یه رنگ لاک بزنم ، موهامو رنگ کنم وهر...

»





-->