یک داستان کوتاه ولایت -


سر خط مطالب امروز شنبه، 13 آذر 95

پیشخوان



یک داستان کوتاه

پست با عنوان «یک داستان کوتاه» از وبلاگ «ولایت» به صورت خودکار از وبلاگهای معتبر فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و این سایت هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای آن ندارد.

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت: هندوانه برای رضای خدا به من بده فقیرم و چیزی ندارم
هندوانه فروش  در میان هندوانه ها گشتی زد و هندوانه ای خراب و به درد نخوری را به فقیر داد
فقیر نگاهی به هندوانه کرد دید که خورده نمیشود سپس مقدار پولی که همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت  به اندازه پولم به من هندوانه ای بده
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد
فقیر هر دو هندوانه را به اسمان گرفت و گفت: خداوندا بندگانت را ببین این هندوانه خراب را به خاطر تو داده و این هندوانه خوب را به خاطر پول


خدا چیست؟؟؟کیست؟؟؟کجاست؟؟؟
خدا در دستیست که به یاری میگیری ، در قلبیست که شاد میکنی، در لبخندیست که به لب مینشانی ، خدا در عطر خوش نانیست که به دیگری میدهی در جشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی، انجاست که عهد میبندی و عمل میکنی خدا در تو با تو و برای توست...


وبلاگ «یک داستان کوتاه» به صورت خودکار از وبلاگهای معتبر فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده شده است همچنین مسولیت مطالب آن بر عهده نگارنده آن میباشد و وبلاگ 98 هیچ گونه مسولیتی در قبال محتوای مطلب «ولایت» ندارد.